تو بادبادك بازيگوشي بودي .......................... كه با دنباله عطرش ................ هر روز از خيابان نوجواني ام مي گذشت
و من كودكي كه مي دويد .............. مي دويد ................ مي دويد و نمي رسيد ...
كودكي كه به تماشايت دل خوش بود ................. و نمي خواست سر نخ تو را به دست بگيرد .................. كودكي كه موهايش جوگندمي شدند .................. اما هرگز نخواست بزرگ شود ................ چرا كه بزرگ شدن .............. فراموش كردن تو بود
من كودكي بودم .................. كه تمام عمر مي دويد و دست تكان مي داد
براي بادبادكي كه با بادها مي رقصيد ................ و او را نمي ديد ...
يغما گلرويي
برچسب:
نویسنده: cloobirancell