و امروز آنقدر شفافیم
که قاتلان درونمان پیداست
و دریای شهرمان
آنقدر خسته ست
که عنکبوت
بر موج هایش تار می بندد
کاش کسی این مارها را
عصا کند
و کاش آنکه استخوان هایم را می جَوید
شعرهایم را از بر نبود
زنبورها را مجبور کرده ایم
از گل های سمّی
عسل بیاورند
و گنجشکی که سال ها بر سیم برق نشسته
از شاخه ی درخت می ترسد
با من بگو
چگونه بخندم
وقتی که دور لب هایم را مین گذاری کرده اند
*
ما
کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند
.
گروس عبدالملکیان
برچسب:
نویسنده: cloobirancell